|
برای تویی كه ....
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم كیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخرهام ، هر قدر بیمهری كنی میایستم تا نگویی اشك های شمع از كم طاقتی ست در خودم آتش به پا كردم ولی نگریستم چون شكست آیینه، حیرت صد برابر میشود بیسبب خود را شكستم تا ببینم چیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست كاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم فاضل نظری
نوشته شده توسط بنفشه در
چهارشنبه 17 فروردین 1390 و ساعت 03:36 ب.ظ [+]
| نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

همچنان اینجایم!!
راهی شب شده ام خسته و دلزده ام راه بس تاریک است و در این تاریکی رشته ی افکار من درگیر است آه، صدایی آمد زوزه ی گرگی بود و چه آرام و قشنگ درد دل را میگفت ناله اش حساس بود از صدای گرگ بر فراز آن کوه بلند من به خود لرزیدم نه به این خاطر که صدا از گرگی بود و نه تاریکی شب و نه آن کوه بلند، دره ی تنگ بلکه آن صدا خاطره اش آشنا بود نمیدانم کجا؟ آه نه، صبر کن! آن صدا، بله آن سد بلا همهه ی شهرم بود بله آن قول وفا، جور و جفا در دیار من بود آن صدا، صدای گرگ نبود صدای مرد نبود چون در شهر من دیگر مرد نبود که پر از نامردی در دلش خفته شدست اکنون شب شده است گرگ ها جمع شده اند چه کسی را بدرند نگاهی به خودم انداختم همچنان اینجایم!!
پ.ن:
سال 1390 مبارك سالی سرشار از سعادت و سلامت رو برای همه آرزومندم سال خوبی داشته باشید به زودی راه میندازمش دوباره
نوشته شده توسط بنفشه در
شنبه 13 فروردین 1390 و ساعت 01:28 ب.ظ [+]
| نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

مامان
عاشقتم كاش صب بهت گفته بودم چقدر دوست دارم چقدر خوشحالم از اینكه با هم همقدم شدیم چقدر خوشحالم از ااینكه دارمت و پیشمی كاش گفته بودم از شبایی كه یهو از خواب میپرم و تنها نگاه كردن به صورتت تو آرومم میكنه به روزایی كه با ذوق گوشی تلفن رو از دست بچه های اداره میگیرم و با افتخار بهشون پز میدم كه ببین مامانم روزانه چند بار زنگ میزنه از روزایی كه مثل جهنمه وقتی زنگ نمیزنی اداره و یا دلم برات تنگ میشه اینجا از دلیل تموم بهونه گیریام كه چیزی جز التماس محبت بیشترت نیس از از از ...........
چرا همیشه عین احمقا وقتی كه باید بگم لال میشم قول میدم قول میدم وقتی از اتاق عمل بیای بیرون همه رو بهت بگم دوست دارم عاشقتم و... هیچ كدوم نمیتونن احساسمو بهت نشون بدن
خدایا كمكم كن كمكش كن كمكمون كن
نوشته شده توسط بنفشه در
شنبه 23 بهمن 1389 و ساعت 04:00 ب.ظ [+]
| نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

میدانی چه احساسی دارم ؟
میدانی چه احساسی دارم ؟
وقتی میآیی،
میبینیم، میشنویم، احساسم میكنی وبا غمم آشنا میشوی
وقتی ابرو در
هم میكشی و لوچه آویزان میكنی و اشك به چشم میآوری و نچ نچ ها و آه هایت گوش فلك
را كر میكند
و قصد میكنی تا
آخر بمانی و غمخوارم باشی و بعد
می روی و می
روی و می روی و باز هم میروی
و در دلت به من میخندی و میان قاه قاه خنده های
دلت می گویی « خدا شفا دهد تمام دیوانگان را» و دیگر تو را نمیبینم
میدانی چه
احساسی دارم؟
لابد در دلت
میگویی زین پس حزنم افزون خواهد شد از ندیدنت و نشنیدنم و نخواندنم و دوریت
با غم همنشین و
با اشك همخوابه خواهم شد
آسمان سیاه و
بر سرم خراب خواهد شد
نیمه شب تمام
جنیان و مه رویان از ناله هایم دلتنگ و دلگیر خواهند شد
نه؟
اما میدانی چه
احساسی دارم؟
شانه بالا می
اندازم و میخندم و خدارا شكر خواهم كرد كه بنی آدم تو اعضای یكدیگر نیستند مثل من
من این درد را
كشیده ام بسیار طاقت فرساست و من به حرمت گوشهایت، چشمهایت، لبخند هایت، افسوسهایت
و تمام "هایت" هایی كه دمی برای من بود این رنج را برای تو نمیخواهم
خدا را شكر كه
بنی آدم تو اعضای یكدیگر نیستند
پ.ن: امروز بعد اتاق فكر یهو به ذهنم رسید
نوشته شده توسط بنفشه در
چهارشنبه 20 بهمن 1389 و ساعت 08:15 ب.ظ [+]
| نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389 و ساعت08:20 ب.ظ

|